تبليغاتX
ا بــر نــجــک
 
 
این روزها عجیب میل به فیلم دیدن دارم...فیلمی هم برای دیدن ندارم فعلا... یک منبع تامین فیلم گیر بیاورم بد نیست...دیشب برای چندمین بار از سر بی خوابی و بی حوصلگی Unfaithful تماشا کردم...کتاب هم مدتی ست نخوانده ام...اصلا نرفته ام دنبالش حتی...این پیاده روی از در خانه مان تا سر خیابان حوصله ام را سر می برد ...منتفرم از این راه ...ایضا از فیلترینگ ...این روزها شاید تنها کار مفیدی که انجام داده ام و البته هنوز تمام نشده یک نگاه اجمالی و درست و حسابی به سرتاپای روحم است...این روزهای ماه رمضان چقدر طولانی ست...چقدر در این کشور همه چیز زورکی ست...همین ایران خودمان را می گویم باباجان...چقدر زود دارم به انتهای دهه بیست می رسم...هرچند شاید هنوز کمی زود است برای گفتن این حرف...چقدر عادت های بد برای ترک کردن دارم...می گویند ترک کردن عادات بد انگیزه های خوب می خواهد...چقدر از دست خودم عصبانی ام...
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:23  توسط ابرنجک  | 
دیگر نمی رقصم...دیگر به ترک دیوار نمی خندم...دیگر کتاب های خوب نمی خوانم...دیگر وبلاگ خوانی را دوست ندارم...دیگر تماشای آدم ها را دوست ندارم...دیگر احساس نمی کنم آدم با استعدادی هستم...دیگر به خوب بودنم نمی بالم...دیگر حوصله ی هیچ کدام از این ها را ندارم...و نه حتی انرزی اش را...نمی دانم چه مرگی به جانم افتاده ...

این روزها الکی بی خودی عاشق  بن استیلر  شده ام...گیجی و تحرک اش حظم می دهد...
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:37  توسط ابرنجک  | 
تا حالا شده روبه روی کامپیوتر در انتظار یا شاید هم خواندن مطلبی در اینترنت باشید ...یک مجله هم روی پایتان باشد و گهگاهی ورقی به آن بزنید ...تلویزیون هم روشن باشد و صدایش را بشنوید...فکرتان هم حول و حوش هزارتا مساله ی ریز و درشت دیگر بپلکد؟ !

بعدش هم تازه همیشه از عدم تمرکز بنالید؟

من خیلی وقت است که اینجوری شده ام...یک سالی هست انگار... 
بچه گی هایم...بچه گی هایم...شیطنت دوست داشتنی ام...دارد از دستم می رود....نمی خواهممم

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 14:44  توسط ابرنجک  | 
نمی دانم منتظر چی هستم که شروع به بودن آنچه می خواهم بکنم!
 اصلا فهمیدید چه گفتم؟
فکر می کنم اگر کسی اینجا را بخواند احتمال می دهد که نویسنده ی اینجا یک آدم نیمه روانی باشد!
یا یک آدم شکم سیر ِ بی هوده...این بی هودگی بد چیزیست ها...بــــــــــــــــــــــــد!...
خُب البته آنطور ها که فکر می کنید هم نیست..شاید هم اصلا نیست...
نمی دانم چرا توان حرکت از من گرفته شده...باور می کنید؟...تا حالا شده از وضعیت موجودتان ناراضی باشید اما در عین حال توان عوض کردنش را نداشته باشید؟..حتی توان تلاش برای عوض کردن وضعیت تان را..نکند واقعا مرا یک چیزی می شود؟!...
 

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:38  توسط ابرنجک  | 
نمی دانم ، من غیر طبیعی هستم ؟ یا عوامل بیرونی باعث غیر طبیعی بودنم شده اند؟ یا اینکه همه چیز طبیعی ست، هم خودم و هم عوامل بیرونی،و غیر طبیعی بودن فقط زاییده ی فکر بیمارم است؟ یا اصلا فکرم هم بیمار نیسن و همه چیز طبیعی طبیعی ست؟
....
خلاصه هرچه که هست یک جای کار می لنگد!

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:58  توسط ابرنجک  | 
۱.متنفرم از محیط خاله زنکی آرایشگاه!..این ماده ی مِشی که درست می کنند ، بوی دستشویی نمی دهد؟

۲.چرا من همیشه احتیاج به یک هُل دهنده دارم؟

۳.چرا روز به روز حرف هایم کم و کمتر می شود.هان؟
۴.چرا نزدیک شدن به آدم ها انقدر برایم سخت است، هان؟
۵.چرا یک ذره سیاست در این وجود من نیست،هان؟
۶.می ترسم که روز به روز بیشتر *وجود ِبی وجود* بشوم!...می ترسم از اینکه روز به روز کم تر دیده بشوم...
۷.چرا بعضی آدم ها انقدر خود خواهند،هان؟...یا شایدهم انقدر ضعیف اند و ترسو که چاره ای به جز خود خواهی ندارند...
۸.چرا مادر شوهر هرچقدر هم که قربان صدقه ی آدم برود ،باز هم مادر شوهر است و آبش چندان با عروس در یک جوب نمی رود،هان؟...البته که بی دلیل نیست...آدم که از ته دل دیگران خبر ندارد!
۹.چرا... 


  نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:53  توسط ابرنجک  | 
کوچک که بودم فکر می کردم بزرگ که بشوم خبری ست.فکر می کردم خودم آدم خارق العاده ای خواهم شد...آدم وقتی که بچه است چه فکر ها که نمی کند...هه!...خنده دار است...جدای از این حرفها، فکرش را که می کنم می بینم بچه ی احمقی بودم...حتی شاید تا دوران نوجوانی هم احمق بودم...شاید همه ش هم تقصیر خودم نبود...اما گاهی آنقدر هندوانه زیر بغل آدم می گذارند که آدم باورش می شود واقعا کسی هست و خودش خبر ندارد...اما در مورد من انگار چندان تاثیر مثبتی نداشت...
....
اه! چقدر وبلاگستان سرد و بی روح شده...
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:53  توسط ابرنجک  | 
این خواهر کوچیکه ی ما دارد می رود به خانه ی بخت همین روزها...درست است که ما رابطه ی چندان خوبی با هم نداشته ایم ...اما حالا که دارد می رود آنهم به شهر دیگری ..نمی دانم چرا از همین حالا که برای یک هفته رفته آنجا تا کارهای مقدماتی شان را انجام دهند ،دلم برایش تنگ شده...یک جورهایی غمگینم...حالا نمی دانم این برای این است که ته دلم واقعا دوستش دارم و همان  کوچولوی خودم است؟یا اینکه ...؟( خودم می دانم و بس )...این خواهر من از آن آدمهای دو رویه است یک جورهایی..وقتی ادای آدم بزرگ ها را در می آورد و لحن صحبتش را وقتی با دیگران خصوصا شوهر و خانواده ی شوهرش و فامیل های خودمان عوض می کند و قربان صدقه و ناز وادا و یک سری رفتارهای تصنعی دلبرانه چاشنی حرکاتش می کند،حالم را که به هم می زند هیچ ،دیگر آن خواهر کوچولوی خودم انگار نیست...اما یک رویه ی دیگر دارد که این اواخر کم این جور می بینیمش ...یک جور صداقت و دوست داشتنی بودن...الان که می خواهد از ما دور شود همه ش یاد این رویه دومیه می افتم و دلم می گیرد...
 این دو رویه بودن چیزیست که این روزها در خیلی از آدمها می بینم ، حالا آن روی واقعی را نشان چه کسی می دهند ،هر کسی خود داند...اما یک جورهایی شاید بد هم نباشد ، که   هیـــــــــــــچ،باعث پیشرفت آدم هم بشود...خودم هم بهش فکر می کنم ...فعلا که تصمیم نگرفته ام..

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:32  توسط ابرنجک  | 
دم همتان گرم ...
دریغ از یک دانه کامنت خشک و خالی...عیبی ندارد...هرچه بیشتر ضد حال بخوری می فهمی که زندگی جدی تر از این حرفهاست...کلا می گم ...به این وبلاگ و کامنت نذاشتن شما ربطی نداشت...الان هم که دارم اینجا حرف نوشتاری می زنم احتمالا دارم برای خودم زرزر می کنم.. احتمالا دریغ از یک خواننده ...باز هم مهم نیست...هدفم جمع کردن افکار خودم بوده...
...رفتیم تهران و برگشتیم و دوباره افتادیم در روال معمول زندگی...دویدن و دویدن و اگر خدا بخواهد به جایی هم رسیدن...خوب...این روزها کار زیاد دارم...باید  ثبت شرکتم را به سر انجام برسانم  و کم کم آستینی بالا بزنم و خودم را مشغول کاری کنم..از اینکه عاطل و باطل و بی کار گوشه ی خانه افتاده ام احساس بی هودگی می کنم...هرچند در حال کسب مهارت هایی هستم...اما لذت دست به جیب خود بودن چیز دیگریست...قبلا فکر می کردم 25 ساله که بشوم دیگر آن آدم دلخواه خودم هستم و به آنچه می خواسته ام رسیده ام..اما حالا چند ماهی از 25 سالگی ام می گذرد و هنوز نشده ام آنچه باید می شدم...تمدیدش کرده ام تا 27 سالگی..دلم می خواهد تا آن موقع به یک جور ثبات خودم را رسانده باشم...
 راستی یک سوال...اگر شما مثلا به کلاسی می روید...مثلا کلاس زبان ...آن وقت در روز شروع کلاس ببینید که ..اِِِِِِِِِِِِِِِِاِاِاِاِ !!!!!!!...معلم زبانتان یکی از همکلاسی های دبیرستانی تان است که 5-6 سالی هم می شود که از او خبری ندارید...چکار می کنید؟...می توانید سر کلاس بنشینید و شاگرد همکلاسی قدیمی تان باشید؟...تازه ...این را هم به فرضتان اضافه کنید که آن همکلاس قدیمی و معلم امروزه...360 درجه، هم قیافه اش و هم رفتارش با آنچه در دبیرستان بوده تغییر کرده و نوعی اعتماد به نفس کاذب در رفتارش دیده می شود...
  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 18:56  توسط ابرنجک  | 
خوب من فردا می روم تهران..تا یک شنبه...خودم شمال زندگی می کنم..در واقع می رویم..من و صفا...( عشق دیروز و همسر امروز)...شدیدا تلاش می کنم عاشق بمانیم ،متنفرم از دچار روزمرگی و عادت شدن...جالب است که ممکن است در خیابانها..احتمالا شنبه  سر از جمهوری و شانزه لیزه در آورم...از کنار بعضی هاتان که می خوانمتان رد شوم نه؟..جالب است...یک جالب کوچولو...باران می بارد اینجا..کلی هم امشب ابرنجک زد...دلم ضعف می رود و نگرانم که این یکی دو روز یکی دو کیلو هم اضافه شوم...نه به آن وقت که عین ِ..دقیقا عین ِ...گاو می خوردم و با قد ۱۶۰ رسیده بودم به ۶۸ کیلو..نه به الان که یکهو آمدم سر عقل و در عرض دو ماه ۸ کیلو کم کردم...هورا بکشید برایم...الان هم وسواس  وزنی گرفته ام ...وقتی هم که می خواهم یک ذره دلی از غذا در بیاورم آن قدر با عذاب وجدان اینکار را می کنم که به بقیه هم کوفت می شود... انقدر از این دست آدمها حرصم می گیرد...نمی دانم چرا گاهی دقیقا جوری رفتار می کنم که حرصم می گیرد...من الان خوابم می آید و نوشتنم هم گرفته ..چرایش را نمی دانم..بروم بکپم...امیدوارم فقط دعوایمان نشود...عجب زندگی زناشویی مسخره است..

  نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:45  توسط ابرنجک  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM