تبليغاتX
ا بــر نــجــک
 
 
۱.متنفرم از محیط خاله زنکی آرایشگاه!..این ماده ی مِشی که درست می کنند ، بوی دستشویی نمی دهد؟

۲.چرا من همیشه احتیاج به یک هُل دهنده دارم؟

۳.چرا روز به روز حرف هایم کم و کمتر می شود.هان؟
۴.چرا نزدیک شدن به آدم ها انقدر برایم سخت است، هان؟
۵.چرا یک ذره سیاست در این وجود من نیست،هان؟
۶.می ترسم که روز به روز بیشتر *وجود ِبی وجود* بشوم!...می ترسم از اینکه روز به روز کم تر دیده بشوم...
۷.چرا بعضی آدم ها انقدر خود خواهند،هان؟...یا شایدهم انقدر ضعیف اند و ترسو که چاره ای به جز خود خواهی ندارند...
۸.چرا مادر شوهر هرچقدر هم که قربان صدقه ی آدم برود ،باز هم مادر شوهر است و آبش چندان با عروس در یک جوب نمی رود،هان؟...البته که بی دلیل نیست...آدم که از ته دل دیگران خبر ندارد!
۹.چرا... 


  نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:53  توسط ابرنجک  | 
کوچک که بودم فکر می کردم بزرگ که بشوم خبری ست.فکر می کردم خودم آدم خارق العاده ای خواهم شد...آدم وقتی که بچه است چه فکر ها که نمی کند...هه!...خنده دار است...جدای از این حرفها، فکرش را که می کنم می بینم بچه ی احمقی بودم...حتی شاید تا دوران نوجوانی هم احمق بودم...شاید همه ش هم تقصیر خودم نبود...اما گاهی آنقدر هندوانه زیر بغل آدم می گذارند که آدم باورش می شود واقعا کسی هست و خودش خبر ندارد...اما در مورد من انگار چندان تاثیر مثبتی نداشت...
....
اه! چقدر وبلاگستان سرد و بی روح شده...
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:53  توسط ابرنجک  | 
این خواهر کوچیکه ی ما دارد می رود به خانه ی بخت همین روزها...درست است که ما رابطه ی چندان خوبی با هم نداشته ایم ...اما حالا که دارد می رود آنهم به شهر دیگری ..نمی دانم چرا از همین حالا که برای یک هفته رفته آنجا تا کارهای مقدماتی شان را انجام دهند ،دلم برایش تنگ شده...یک جورهایی غمگینم...حالا نمی دانم این برای این است که ته دلم واقعا دوستش دارم و همان  کوچولوی خودم است؟یا اینکه ...؟( خودم می دانم و بس )...این خواهر من از آن آدمهای دو رویه است یک جورهایی..وقتی ادای آدم بزرگ ها را در می آورد و لحن صحبتش را وقتی با دیگران خصوصا شوهر و خانواده ی شوهرش و فامیل های خودمان عوض می کند و قربان صدقه و ناز وادا و یک سری رفتارهای تصنعی دلبرانه چاشنی حرکاتش می کند،حالم را که به هم می زند هیچ ،دیگر آن خواهر کوچولوی خودم انگار نیست...اما یک رویه ی دیگر دارد که این اواخر کم این جور می بینیمش ...یک جور صداقت و دوست داشتنی بودن...الان که می خواهد از ما دور شود همه ش یاد این رویه دومیه می افتم و دلم می گیرد...
 این دو رویه بودن چیزیست که این روزها در خیلی از آدمها می بینم ، حالا آن روی واقعی را نشان چه کسی می دهند ،هر کسی خود داند...اما یک جورهایی شاید بد هم نباشد ، که   هیـــــــــــــچ،باعث پیشرفت آدم هم بشود...خودم هم بهش فکر می کنم ...فعلا که تصمیم نگرفته ام..

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:32  توسط ابرنجک  | 
دم همتان گرم ...
دریغ از یک دانه کامنت خشک و خالی...عیبی ندارد...هرچه بیشتر ضد حال بخوری می فهمی که زندگی جدی تر از این حرفهاست...کلا می گم ...به این وبلاگ و کامنت نذاشتن شما ربطی نداشت...الان هم که دارم اینجا حرف نوشتاری می زنم احتمالا دارم برای خودم زرزر می کنم.. احتمالا دریغ از یک خواننده ...باز هم مهم نیست...هدفم جمع کردن افکار خودم بوده...
...رفتیم تهران و برگشتیم و دوباره افتادیم در روال معمول زندگی...دویدن و دویدن و اگر خدا بخواهد به جایی هم رسیدن...خوب...این روزها کار زیاد دارم...باید  ثبت شرکتم را به سر انجام برسانم  و کم کم آستینی بالا بزنم و خودم را مشغول کاری کنم..از اینکه عاطل و باطل و بی کار گوشه ی خانه افتاده ام احساس بی هودگی می کنم...هرچند در حال کسب مهارت هایی هستم...اما لذت دست به جیب خود بودن چیز دیگریست...قبلا فکر می کردم 25 ساله که بشوم دیگر آن آدم دلخواه خودم هستم و به آنچه می خواسته ام رسیده ام..اما حالا چند ماهی از 25 سالگی ام می گذرد و هنوز نشده ام آنچه باید می شدم...تمدیدش کرده ام تا 27 سالگی..دلم می خواهد تا آن موقع به یک جور ثبات خودم را رسانده باشم...
 راستی یک سوال...اگر شما مثلا به کلاسی می روید...مثلا کلاس زبان ...آن وقت در روز شروع کلاس ببینید که ..اِِِِِِِِِِِِِِِِاِاِاِاِ !!!!!!!...معلم زبانتان یکی از همکلاسی های دبیرستانی تان است که 5-6 سالی هم می شود که از او خبری ندارید...چکار می کنید؟...می توانید سر کلاس بنشینید و شاگرد همکلاسی قدیمی تان باشید؟...تازه ...این را هم به فرضتان اضافه کنید که آن همکلاس قدیمی و معلم امروزه...360 درجه، هم قیافه اش و هم رفتارش با آنچه در دبیرستان بوده تغییر کرده و نوعی اعتماد به نفس کاذب در رفتارش دیده می شود...
  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 18:56  توسط ابرنجک  | 
خوب من فردا می روم تهران..تا یک شنبه...خودم شمال زندگی می کنم..در واقع می رویم..من و صفا...( عشق دیروز و همسر امروز)...شدیدا تلاش می کنم عاشق بمانیم ،متنفرم از دچار روزمرگی و عادت شدن...جالب است که ممکن است در خیابانها..احتمالا شنبه  سر از جمهوری و شانزه لیزه در آورم...از کنار بعضی هاتان که می خوانمتان رد شوم نه؟..جالب است...یک جالب کوچولو...باران می بارد اینجا..کلی هم امشب ابرنجک زد...دلم ضعف می رود و نگرانم که این یکی دو روز یکی دو کیلو هم اضافه شوم...نه به آن وقت که عین ِ..دقیقا عین ِ...گاو می خوردم و با قد ۱۶۰ رسیده بودم به ۶۸ کیلو..نه به الان که یکهو آمدم سر عقل و در عرض دو ماه ۸ کیلو کم کردم...هورا بکشید برایم...الان هم وسواس  وزنی گرفته ام ...وقتی هم که می خواهم یک ذره دلی از غذا در بیاورم آن قدر با عذاب وجدان اینکار را می کنم که به بقیه هم کوفت می شود... انقدر از این دست آدمها حرصم می گیرد...نمی دانم چرا گاهی دقیقا جوری رفتار می کنم که حرصم می گیرد...من الان خوابم می آید و نوشتنم هم گرفته ..چرایش را نمی دانم..بروم بکپم...امیدوارم فقط دعوایمان نشود...عجب زندگی زناشویی مسخره است..

  نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:45  توسط ابرنجک  | 
مثل  اینکه رسما دارم افسرده می شوم...نمی دانم چه مرگی مرا گرفته که همیشه یک مشت افکار منفی مرا احاطه کرده...سر هر موضوعی می آیم و به بدترین اتفاق ممکنه فکر می کنم...البته من همیشه در کل آدم چندان خوش بینی نبوده ام..اما چند وقتیست فقط و فقط نیمه خالی لیوان را می بینم و بس..واقعا نمی دانم چه م شده است...راست می گویند آدم بهتر است همیشه سر خودش را شلوغ کند ..انقدر که دیگر وقت نداشته باشد به چیزهای مزخرف  و نا امید کننده فکر کند..سر کار که نمی روم...به رشته ی دانشگاهی ام هم که از دور نگاه می کنم دوستش دارم..اما نمی دانم چرا همیشه از وارد شدن بهش و در دنیایش زندگی کردن طفره می روم..ازدواج کرده ام اما فعلا جور نشده است و فکر هم نمی کنم به این زودیها جور شود که بروم سر خانه و زندگی خودم..خودم و او...یک جور بیمار گونه ای همیشه دلم می خواست از پدر ومادرم دور باشم..همان استقلال لعنتی که در دوران دانشگاه ازش استفاده نکردم که هیچ...آن 5 سال را تبدیل کردم به مزخرف ترین سالهای زندگی ام...آن تلویزیون لعنتی دوست داشنتی هم ،همین که از اتاقم بیرونش انداختم قدرش را دانستم..یه قول خواهرک آدم احساس می کند یک موجود زنده در اتاقش است..
این کامپیوتر فکستنی را آوردم ور دل خودم تا مثلا ازش استفاده ی بهینه بکنم..اما یک جورهایی احسلاس غریبگی می کنم باهاش..یک  ذره تمرین نقشه کشی می کنم و بقیه اش می آیم در این دنیای بی در و پیکر اینترنت و سر می کشم به وبلاگهایی که مدتهاست می خوانم...زندگیشان را تماشا می کنم...آدمهایی که زندگیشان را می کنند..تلاش و مبارزه می کنند... بعضی حرفهایشان انگار حرف دل خودم است...بعضی وقت ها هم خودم را فحش می دهم که چرا وقتم را تلف تماشای زندگی این ها می کنم..و دوباره فردا به زندگی هایشان سرک می کشم...خنده دار است... گاهی وقت ها هم فکر می کنم که انگار کارم شده تماشای زندگی بقیه...
....
بهتر می شوم...مهم نیست..یا شاید هم هست!
  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:31  توسط ابرنجک  | 
انقدر حرف در وجودم هست...و انقدر نگفته ام...که دیگر برایم گفتنشان سخت است...
بالا بروم..پایین بیایم..نوشتن را دوست دارم که هیچ..وقتی نمی نویسم انگار چیزی کم دارم... اما گاهی هم فکر می کنم شاید آنچه کمبودش را حس می کنم این نباشد...مدت زیادیست که یک جورهایی سرگشته ام..قبلا فکر می کردم شاید با وحود یک عشق همه چیز درست شود...عشق آمد و مدتی هم مرا به دنبال خودش کشاند آنهم بدجور..اما دورانش گذشت...دوران مبارزه و دویدن برای داشتنش سپری شد..الان عشق با من هست اما شور گذشته اش رفته است..شاید هم تکراری شده..یک جور عادت شده...اما باز هم  یک چیزم این وسط کم است...یک جورهایی شاید بدانم چیست اما باز هم نمی دانم انگار...بعضی وقتها تعجب می کنم که چه طور آدمها می آیند و خودشان را توصیف می کنند...شاید خنده دار باشد اما من هیچوقت نتوانسته ام خودم را کامل توصیف کنم حتا برای خودم..یک جورهایی همیشه در حال تغییرم..و البته این تغییر را یک جورهایی دوست دارم...اما باز هم یک چیزی این وسط کم است..حالا بعد از مدتها کامپیوترم را که از وقتی از اتاقم رفت به نازنینی اش پی بردم دوباره در کنارم و در اتاقم دارم...به جایش آن تلویزیون لعنتی با آن برنامه های بیخودی اش را دک کرده ام...همان بهتر که نباشد چون بدجور به روشن بودن بیهوده اش عادت کرده ام..یک جورهایی می ترسم...از اینکه به چیزهای بیهوده عادت کنم و خودم را در آنها غرق کنم...می ترسم که از اینجایی که هستم هم پایین تر بروم...چقدر این وقت ها را دوست دارم..همین وقتها را که انگار کلمه هایی که مدتی روی روح و روانم کپیده بودند اینجوری و انگار بدون اینکه بخواهم و فکر کنم می ریزند بیرون..همیشه پیش نمی آید..شاید بی سرو ته باشند اما مهم این است که بارم دارد سبک می شود..چه از این بهتر...
  نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 23:0  توسط ابرنجک  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM