تبليغاتX
ا بــر نــجــک
 
 
دیگر نمی رقصم...دیگر به ترک دیوار نمی خندم...دیگر کتاب های خوب نمی خوانم...دیگر وبلاگ خوانی را دوست ندارم...دیگر تماشای آدم ها را دوست ندارم...دیگر احساس نمی کنم آدم با استعدادی هستم...دیگر به خوب بودنم نمی بالم...دیگر حوصله ی هیچ کدام از این ها را ندارم...و نه حتی انرزی اش را...نمی دانم چه مرگی به جانم افتاده ...

این روزها الکی بی خودی عاشق  بن استیلر  شده ام...گیجی و تحرک اش حظم می دهد...
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:37  توسط ابرنجک  | 
تا حالا شده روبه روی کامپیوتر در انتظار یا شاید هم خواندن مطلبی در اینترنت باشید ...یک مجله هم روی پایتان باشد و گهگاهی ورقی به آن بزنید ...تلویزیون هم روشن باشد و صدایش را بشنوید...فکرتان هم حول و حوش هزارتا مساله ی ریز و درشت دیگر بپلکد؟ !

بعدش هم تازه همیشه از عدم تمرکز بنالید؟

من خیلی وقت است که اینجوری شده ام...یک سالی هست انگار... 
بچه گی هایم...بچه گی هایم...شیطنت دوست داشتنی ام...دارد از دستم می رود....نمی خواهممم

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 14:44  توسط ابرنجک  | 
نمی دانم منتظر چی هستم که شروع به بودن آنچه می خواهم بکنم!
 اصلا فهمیدید چه گفتم؟
فکر می کنم اگر کسی اینجا را بخواند احتمال می دهد که نویسنده ی اینجا یک آدم نیمه روانی باشد!
یا یک آدم شکم سیر ِ بی هوده...این بی هودگی بد چیزیست ها...بــــــــــــــــــــــــد!...
خُب البته آنطور ها که فکر می کنید هم نیست..شاید هم اصلا نیست...
نمی دانم چرا توان حرکت از من گرفته شده...باور می کنید؟...تا حالا شده از وضعیت موجودتان ناراضی باشید اما در عین حال توان عوض کردنش را نداشته باشید؟..حتی توان تلاش برای عوض کردن وضعیت تان را..نکند واقعا مرا یک چیزی می شود؟!...
 

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:38  توسط ابرنجک  | 
نمی دانم ، من غیر طبیعی هستم ؟ یا عوامل بیرونی باعث غیر طبیعی بودنم شده اند؟ یا اینکه همه چیز طبیعی ست، هم خودم و هم عوامل بیرونی،و غیر طبیعی بودن فقط زاییده ی فکر بیمارم است؟ یا اصلا فکرم هم بیمار نیسن و همه چیز طبیعی طبیعی ست؟
....
خلاصه هرچه که هست یک جای کار می لنگد!

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:58  توسط ابرنجک  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM