خوب من فردا می روم تهران..تا یک شنبه...خودم شمال زندگی می کنم..در واقع می رویم..من و صفا...( عشق دیروز و همسر امروز)...شدیدا تلاش می کنم عاشق بمانیم ،متنفرم از دچار روزمرگی و عادت شدن...جالب است که ممکن است در خیابانها..احتمالا شنبه سر از جمهوری و شانزه لیزه در آورم...از کنار بعضی هاتان که می خوانمتان رد شوم نه؟..جالب است...یک جالب کوچولو...باران می بارد اینجا..کلی هم امشب ابرنجک زد...دلم ضعف می رود و نگرانم که این یکی دو روز یکی دو کیلو هم اضافه شوم...نه به آن وقت که عین ِ..دقیقا عین ِ...گاو می خوردم و با قد ۱۶۰ رسیده بودم به ۶۸ کیلو..نه به الان که یکهو آمدم سر عقل و در عرض دو ماه ۸ کیلو کم کردم...هورا بکشید برایم...الان هم وسواس وزنی گرفته ام ...وقتی هم که می خواهم یک ذره دلی از غذا در بیاورم آن قدر با عذاب وجدان اینکار را می کنم که به بقیه هم کوفت می شود... انقدر از این دست آدمها حرصم می گیرد...نمی دانم چرا گاهی دقیقا جوری رفتار می کنم که حرصم می گیرد...من الان خوابم می آید و نوشتنم هم گرفته ..چرایش را نمی دانم..بروم بکپم...امیدوارم فقط دعوایمان نشود...عجب زندگی زناشویی مسخره است..

نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:45  توسط ابرنجک
|