دم همتان گرم ...
دریغ از یک دانه کامنت خشک و خالی...عیبی ندارد...هرچه بیشتر ضد حال بخوری می فهمی که زندگی جدی تر از این حرفهاست...کلا می گم ...به این وبلاگ و کامنت نذاشتن شما ربطی نداشت...الان هم که دارم اینجا حرف نوشتاری می زنم احتمالا دارم برای خودم زرزر می کنم.. احتمالا دریغ از یک خواننده ...باز هم مهم نیست...هدفم جمع کردن افکار خودم بوده...
...رفتیم تهران و برگشتیم و دوباره افتادیم در روال معمول زندگی...دویدن و دویدن و اگر خدا بخواهد به جایی هم رسیدن...خوب...این روزها کار زیاد دارم...باید ثبت شرکتم را به سر انجام برسانم و کم کم آستینی بالا بزنم و خودم را مشغول کاری کنم..از اینکه عاطل و باطل و بی کار گوشه ی خانه افتاده ام احساس بی هودگی می کنم...هرچند در حال کسب مهارت هایی هستم...اما لذت دست به جیب خود بودن چیز دیگریست...قبلا فکر می کردم 25 ساله که بشوم دیگر آن آدم دلخواه خودم هستم و به آنچه می خواسته ام رسیده ام..اما حالا چند ماهی از 25 سالگی ام می گذرد و هنوز نشده ام آنچه باید می شدم...تمدیدش کرده ام تا 27 سالگی..دلم می خواهد تا آن موقع به یک جور ثبات خودم را رسانده باشم...
راستی یک سوال...اگر شما مثلا به کلاسی می روید...مثلا کلاس زبان ...آن وقت در روز شروع کلاس ببینید که ..اِِِِِِِِِِِِِِِِاِاِاِاِ !!!!!!!...معلم زبانتان یکی از همکلاسی های دبیرستانی تان است که 5-6 سالی هم می شود که از او خبری ندارید...چکار می کنید؟...می توانید سر کلاس بنشینید و شاگرد همکلاسی قدیمی تان باشید؟...تازه ...این را هم به فرضتان اضافه کنید که آن همکلاس قدیمی و معلم امروزه...360 درجه، هم قیافه اش و هم رفتارش با آنچه در دبیرستان بوده تغییر کرده و نوعی اعتماد به نفس کاذب در رفتارش دیده می شود...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 18:56  توسط ابرنجک
|