این خواهر کوچیکه ی ما دارد می رود به خانه ی بخت همین روزها...درست است که ما رابطه ی چندان خوبی با هم نداشته ایم ...اما حالا که دارد می رود آنهم به شهر دیگری ..نمی دانم چرا از همین حالا که برای یک هفته رفته آنجا تا کارهای مقدماتی شان را انجام دهند ،دلم برایش تنگ شده...یک جورهایی غمگینم...حالا نمی دانم این برای این است که ته دلم واقعا دوستش دارم و همان کوچولوی خودم است؟یا اینکه ...؟( خودم می دانم و بس )...این خواهر من از آن آدمهای دو رویه است یک جورهایی..وقتی ادای آدم بزرگ ها را در می آورد و لحن صحبتش را وقتی با دیگران خصوصا شوهر و خانواده ی شوهرش و فامیل های خودمان عوض می کند و قربان صدقه و ناز وادا و یک سری رفتارهای تصنعی دلبرانه چاشنی حرکاتش می کند،حالم را که به هم می زند هیچ ،دیگر آن خواهر کوچولوی خودم انگار نیست...اما یک رویه ی دیگر دارد که این اواخر کم این جور می بینیمش ...یک جور صداقت و دوست داشتنی بودن...الان که می خواهد از ما دور شود همه ش یاد این رویه دومیه می افتم و دلم می گیرد...
این دو رویه بودن چیزیست که این روزها در خیلی از آدمها می بینم ، حالا آن روی واقعی را نشان چه کسی می دهند ،هر کسی خود داند...اما یک جورهایی شاید بد هم نباشد ، که هیـــــــــــــچ،باعث پیشرفت آدم هم بشود...خودم هم بهش فکر می کنم ...فعلا که تصمیم نگرفته ام..

نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:32  توسط ابرنجک
|