کوچک که بودم فکر می کردم بزرگ که بشوم خبری ست.فکر می کردم خودم آدم خارق العاده ای خواهم شد...آدم وقتی که بچه است چه فکر ها که نمی کند...هه!...خنده دار است...جدای از این حرفها، فکرش را که می کنم می بینم بچه ی احمقی بودم...حتی شاید تا دوران نوجوانی هم احمق بودم...شاید همه ش هم تقصیر خودم نبود...اما گاهی آنقدر هندوانه زیر بغل آدم می گذارند که آدم باورش می شود واقعا کسی هست و خودش خبر ندارد...اما در مورد من انگار چندان تاثیر مثبتی نداشت...
....
اه! چقدر وبلاگستان سرد و بی روح شده...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:53  توسط ابرنجک
|